امروز 21 بهمن 1401

وقتی از خواب بیدار شدم حس کردم امروز یک روز جدیده. تغییر رو احساس کردم و ایمان دارم که به رویاهام خواهم رسید من بهترین خودم خواهم شد موفق میشم و مشت تو دهن اونایی میزنم که میگفتن نمیتونم وموفق نمیشم. از روی تختم بلند شدم و تصمیم گرفتم تا یک کار جدید انجام بدم کارهایی که تا الان ازش میترسیدم و به لحاظ شرایطی انجامشون نمیدادم رو انجام میدم خیلی کارها هست که باید انجام بدم. اصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم. انرژی انجام هر کاری رو دارم. رفتم توی آشپزخانه تا یک لیوان چای داغ برای خودم بریزم. یه لحظه با خودم گفتم که بهتره قهوه ای تلخ درست کنم چون تازگیها یاد گرفتم قهوه درست کنم. آخه جدیدا فهمیدم زندگی هم یه جاهایی تلخه اما میشه شیرینش کرد. داشتم وسایل ساخت یک قهوه دلچسب رو فراهم میکردم که ناگهان صدای زنگ درب به صدا درآمد! رفتم و در رو باز کردم. دو نفر پشت در بودن. قد بلندتره پرسید «پالتوت رو بپوشن. باید با ما بیای» یک لحظه خشکم زد. در اون لحظه صدای سوت جوش آمدن آب کتری از تو آشپزخانه بلند شد. درب رو بستم، کیف و لپتاپمو را برداشتم و از پنجره اتاقم به بیرون پریدم و به سمت خیابان فرار کردم. ادامه متن منو شما برو...





مهندسی شده توسط امیرحسین بختیاری